یا لطیف
برداشت 1
دنبال چیزی میگردم. کمد را ریخته ام بیرون....آن چیز را پیدا نمی کنم. اما چیزِ دیگری را چرا. یک بطری کوچک آب زمزم.
گر چه لای سوغاتی برای دوستی گذاشته بودم ولی مدت ها گذشته و من با آن دوست ارتباطی ندارم دیگر.
بطری آب را برمیدارم...بازش میکنم ...جرعه ای مینوشم. روحم مست میشود.
__________________________________________
برداشت 2
آبان ماه 1389 - موسم حج - مکه مکرمه - قیامتیست صغری - به سختی میتوانیم خودمان را به مسجدالحرام برسانیم. ساعات نماز و غیر نماز هم ندارد. جاااااااااا نیست . و اگر خیلی دست و پا دار و جسور باشی , بعد از خواندن نمازی هم عزم برگشتن به هتل نکنی, میتوانی امیدوار باشی که برای نماز بعد داخل شبستان های مسجد نماز بخوانی. صحن را عمراً.
در راه رفتن به مسجد الحرام
شیرین : به قیافه ی لت و پارِ من نگاه میکند و میپرسد, اگه بگن دوباره بیا واجب میای ؟!
من : نه ه ه ه ه ه...! داغونم شیرین ...خدا کنه زودتر تموم بشه و خودمو تو خونه نم ببینم .
من : تو چی ؟ به تو بگن دوباره بیا تمتع میای؟!
شیرین : عمراً ....من سفر زیاد رفتم و میرم ...اما حج واجب دیگه نه ه ه ه ه.
__________________________________________
برداشت 3
عرفات
پری خانم :فکر نمیکردم واجب اینقد سخت باشه.
من: اما من میدونستم. واسه همین 4 سال بود احضار شده بودم و از ترسم نمیومدم. راستش از عرفات میترسم.
پری خانم: الان احساس سختی میکنیم ولی مطمئنم سال دیگه همین موقع داریم میسوزیم .
من : راستش آن موقع عمق این جمله را درک نکردم. اما حالا که حاجی ها آماده ی رفتند فهمیدم آن چیزی که لای واژه های پری خانم مستتر بود و..... حالا ماه هاست دارم میسوزم.
__________________________________________
برداشت 4
این ماه 3 خواب خوش دیدیم. 1...در مشهدم. 2... در مکه ام. 3...در کربلام.
یکیش از آسمان افتاد به دامانم. سه شنبه عازم مشهدم .
کربلا و عمره را ثبت نام کرده ام. خدا کند دامانم لایق آنها هم باشد.
__________________________________________
برداشت 5
حرفی بیخ گلویم گیر کرده . خیلی دوست دارم بگویم . ولی ملاحظه افرادی را میکنم که احتمالا اینجا را میخوانند. شاید روزی رمز دار نوشتم.
من مدت هاست بی مخاطب مینویسم. علم میگوید نوشتن راهی ست برای تخلیه احساسات تلنبار شده ی روحی.
_________________________________________
و برداشت آخر....مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک....دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم.
گاهی روحم را میبینم که خودش را به در و دیوار جسم میکوبد تا رها شود.
روحم در سلول انفرادی جسمم شکنجه میشود.
________________________________________
پ ن : میدانم که کعبه سنگ نشانی ست که ره گم نشود....اما خانه ی امن دوست است دیگر. امنیتش دل و جانم را آرام و امن میکند.
او اینجاست.