یا عشق ادرکنی


 یا لطیف

حدوداً یک هقته پیش وارد یکی از سرورهای فتو بلاگی شده و دومین فتو بلاگم را میسازم. با همان  چند عکسِ اول شخصی شروع به نظر دادن میکند. روز اول تعدادی عکس گذاشتم و برای همه ی آنها از همان شخص نظرهای زیبا و اغوا کننده ای گرفتم. پیش خود گفتم: چه آدم های فهمیده ای در  این سرور عضواند...به منِ تازه وارد که عکاسم هم نیستم چه دلگرمی و امید میدهند . روز دوم میشود و میخواهم چند عکس ارسال کنم. عکس اولم را در سایت قرار میدهم که  به ثانیه ای مواجه میشوم با نظردهی همان شخص دیروزی. تعجب میکنم ...چون فکر میکردم خودم فقط ساعت 5/30- 6 بی خوابی به سرم زده . روز دوم عکس های بیشتری میریزم. به طبع آن کامنت های بیشتری هم میگیرم. اما نظرات شخص اول فوتو بلاگم بیشتر است. احساس میکنم کامنت هایش از حدود عکس دارد خارج میشود. اما مسیر مسیر قابل قبولی ست...زیرا واکنشش به یکی از عکس های حجم بود. خب حج, حجِ واجب بود و طبیعتا عکس هایش هم خاصتر. یقین دارم حساسیت آن دوست هم برای همین بود. من هم از آنجایی که عاشقم, عکسم را برایش عاشقانه توصیف کردم....و  وقتی کانال عکس هایم را عوض کردم بازی را شروع کرد. عکس گل گذاشتم عکس گل گذاشت...عکس کوه گذاشتم عکس کوه گذاشت...عکس ابر گذاشتم عکس ابر گذاشت...حیوان ,حیوان...زیارتی, زیارتی...و ..........تا اینکه زیر یکی از عکس هایش نوشتم: رو کم کنیه دیگه؟! آقا من هیچ ادعایی برای شمای عکاس حرفه ای ندارم. اصلا تقصیر من بود که از فوتو بلاگ ساده ام آمدم به سرور عکاسان  حرفه ای. برایم نوشت: نه بخدا....عکسات خیلی دلنشینن...آرامش روحت رو نشون میدن...من عکساتو دوست دارم خودتم همینطور. آنروز دیگر دست و دلم به بار کردن عکس نرفت. 

فردا ساعت 6...اولین عکس و سریعا واکنش به حضورم. بعد از چند عکس بی مقدمه مینویسد: خوش به حالت. منم دوست داشتم مثل تو مومن باشم ولی.....! کامنت ادامه نداشت. من هم کامنت را زیر سیبیلی رد کردم. سرم به ریختن عکس گرم بود و نظرات او هم برایم میامد. بالاخره تصمیم میگیرد عکسی بریزد ... و میریزد. اما آن عکس را که گل رز زیبایی بود به من تقدیم میکند. به روی خودم نمیاورم و ادامه میدهم. عصر دوباره وارد سایت میشوم برای ارسال یک سری عکس دیگر. میبینم برایم کامنتی گذاشته و رفته به این مضمون: از من ناراحتی؟ اگه کاری کردم منو ببخش. پاسخش را زیر همان نظرش مینوسیم که : سلام. نه. ناراحت برای چه. ! بلافاصله جوابم میدهد: آخیش خیالم راحت شد. ترسیده بودم . فکر کردم از دست دادمت. بنده نیز برای بارِ چندم از شیوه ی گاگولیسم استفاده کرده و به ارسال عکس میپردازم. نیم ساعتی بینمان سکوت حکم فرما میشود, اما بالاخره زیر یکی از عکس هایم نظر داد و مرا هدایت کرد به یکی از عکس های روز پیشم. آرشیوم را که باز میکنم مواجه میشوم با 8 کامنت از او. در کامنت هایش شماره اش را گذاشته بود و از من تقاضای دوستی نموده بود. عنوان دوستی اش را هم اینطور ذکر کرده بود: دوست دارم با تو با اسلام آشنا شم. تو چی کار کردی تا به این مرحله از ایمان رسیدی؟ ایمانت رو دوست دارم. میخوام مثل تو بشم. کنارم باش و رهام نکن. از اون هم فراتر...شاید روزی....!(ناتمام) باهام تماس بگیر ...میخوام باهام حرف بزنی .میخوام منو از منجلابی که توشم بیاری بیرون.

بهت زده پای سیستم نشسته ام و به خودم لعنت میدهم. به خودم که مسلط میشوم پاسخش را مینوسیم و تمامی کامنت هایش را نیز پاک میکنم. مینوسم: آقای عزیز... هدایت بنده از نور قرآن بود. نه متکی به شخصی هستم نه تقلید میکنم از ایمان کسی. خودم هستم و آیه آیه های نورانی قرآن که هدایت و راه مستقیم را نشانم میدهند.. متاسفم که دست رد به سینه تان میزنم فکر میکردم پروفایلم آنقدر گویا و کامل باشد تا تعهدم را نشان دهد. اما تنها توصیه ام به شما این است که وضویی بگیرید و قرآنی باز کنید و فقط چند آیه از آن را بخوانبد آنهم به فارسی. اگر دلتان تکانی خورد امیدی به هدایتتان است.روز بعد او تمامی عکس هایش را جذف کرده و رفته بود. یک عکاس حرفه ای که زیباترین تصاویر ثبتی را در فوتو بلاگ او دیده بودم. بنده ی سراپا تقصیر هم کاسه کوزه ام را جمع کردم و عکس هایم را به غیر از یکی حذف کردم و دوباره برگشتم به فوتو بلاگ دیگرم.

حالا دو روزیست با این میاندیشم که خیلی ها تشنه ی دین و نزدیکی به پروردگار هستند. به خیلی ها بر میخورم که از من تقاضای راهنمایی و هدایت میکنند ومتعجم که چرا  همگی شان هم مذکر هستند.!!! یعنی هیچ مونثی نمیخواهد هدایت و راهنمایی بشود؟! یعنی هیچ مرد راهنمایی نیست که گروه مردان را هدایت و با اسلام و قران اشنا کند؟! یعنی هدایت و حرف شنوی ی مردها از خانم ها بیشتر است ؟! یعنی نفوذ کلام زن ها بر مردان عمیق تر است.؟! واقعا در حیرتم. ! آقایان عزیز این همه منبر و سخنرانی را ول کرده اند و در وبلاگ این حقیر تحت تأثیر قرار میگیرند و دلشان میلرزد.! البته این خیلی خوب است. اما راهش من نیستم. چون من کسی نیستم ,جز بنده ای که با عشق و ایمانش به نقطه ای آرام به نام ای عشق پناه آورده است.  

من زنی هستم که نه پای منبر کسی نشسته ام...نه جانِ و وقت و امکان تعقیب سخنرانی ها را داشته ام...نه مرشد و مراد خاصی داشته ام. البته عمده دلیلش گریز از اجتماع آلوده بوده و ذات آرام خودم که تنهایی را ترجیح میدهم بر هر کسی و چیزی. معتقدم که خودم همه کاره هستم و تا خودم نخواسته باشم هیچ چیز تغییر نمیکند. بقولی زن آویزانی هم نبوده و نیستم که  خودم با بر کسی تحمیل کنم و از وابستگی به دیگران هم شدیدا پرهیز داشته و دارم. من بدون هیچ هادی و راهنمای انسانی ,بطور فطری و البته با چاشنی ی اندیشه خودم راه راست را یافتم , وارد آن شدم و تمام سعی و تلاشم هم در جهت طی درست مسیر الهی ست تا برسم با جایی که دلخواه اوست. هادی ی من فقط قرآن است.کتاب با عظمتی که هیچ شک و تردیدی در آن راه ندارد، و مایه هدایت پرهیزکاران است.ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ .

پ ن : مدتی ست وبلاگ داری دلم را زده. بدم نمیاید که کلید حذف را فشار دهم و خودم را از نوع دیگری از ارتباط با آدم ها خلاص کنم.

پ ن : و چقدر زننده ست برای مردی متأهل و مهم که دائما پای سیستم آنلاین نشسته باشد و وابسته باشد به نقل و نباتی از نظرات سطح پایین که توسط بانوان بر سرش ریخته میشود. او هم کیف کند و بشکن و بالایی بیاندازد.

پ ن : دوست نازنین جنوبی ام...اجازه بدید تقاضای دوستی شما رو هم رد کنم. نوشته بودید میخواهید شانستون رو امتجان کنید اما دوست عزیزم...همونطور که خودتون هم نوشتید پیام رسان جذابیتی برای من نداره و کاریست بیهوده. مرسی از درخواستتون. دوست وبم هستید اما در صحفه ی اصلی.

 
پ ن : هر چقدر از طولانی نوشتن بیزارم اما پست های اخیرم طولانی میشود. ولی بهتر ...بگذار کسی نخواند. 

او اینجاست. 

 



::: دوشنبه 90/6/28::: ساعت 4:49 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 24
کل بازدید :65680
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<

در برهوت زندگی گم بودم و به دنبال مأمنی امن میگشتم. جایی که بتوان روح تشنه را سیراب و جسم عاصی را رام کرد. تن خاکی در غل و زنجیر اسارت زمین بود و روحِ بیتاب شوق آسمان داشت....اگر حالیُ مجالی بود باقی را در آرشیو بخوانید.
 
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<